می رفتیم دیگه !
امسال اصلا نشد که بریم ... حالا که فکر میکنم میبینم چقدر اون موقع روحیم شاد بود ! بس که شیطنت میکردم ٬ همه رو کلافه میکردم !
بقول دوستم که میگه ما یه وقتایی شانس بیاریم اون روی تو رو ببینیم ! وقتی اون روم میاد بالا قیافشون دیدنیه !
انگار تازه دفعه اوله منو میبینن !!
آخیییی ... چقدر دلم واسه اون خودم تنگ شده بود !
من کدومم بالاخره ؟ کسی نمیدونه ؟ ای بابا ! ...
آخه بابا اینم شد حموم .. من حموم خونه خودمونو میخواااام
... از همین جا به کلیه معماران و مهندسان محترم توصیه میکنیم برای بالا رفتن فروش آپارتمانهایشان ٬ سایز حمام را بزرگتر از هال و پذیرایی ( یا ترجیحا هم اندازه ! ) در نظر بگیرند ! پیشاپیش کمال تشکر را آرزومندیم !!!
دیگه نت جواب نمیده ! برم .. برم یه چند تا کتاب سفارش بدم !
نوشته شده توسط میم مثل من در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
باورش سخته تو این لحظه دارم فکر میکنم یعنی دو روز دیگه تولدته و من اینجام؟...پارسال اومده بودم پیشت ... آدما ایی که قدر با هم بودن رو میدونن بعدش که به هر دلیلی از هم جدا شدن افسوس چیزی رو نمی خورن یعنی هر چند ممکنه که افسوس روزای خوبی رو که با هم داشتن بخورن که چرا دیگه اون روزا نیست .اما اونجوری دیگه به قول معروف دلشون ریش ریش نمیشه ...نمیدونم ! به قول همین تیتری که بالای بلاگم هست ، سرنوشت را نمی توان از سر نوشت .
همینه که هست دیگه ، آش خالته بخوری پاته نخوری هم بازم پاته ...یه چیزی همین الان به ذهنم رسید یاد شعر مارتیک افتادم ... یهو آسمون صدا کرد دو دست از توی ابرا ،منو از تو جدا کرد همین یه تیکش یادمه ...
خیلی دلم گرفته ، خیلی... یدتر از هر موقع دیگه ای ... ولی خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم ، دارم خودمو می خورم ، چاره دیگه ای ندارم...واقعا کاش این آشنایی ها نبود یا به دنبالش این جدایی ها نبود
(شعر ازگل دوران دبیرستان !!)... یه چند تا آرزو دارم یکیش سلامتی عزیزانمه ،یکیشم اینه که داغ عزیزام رو نبینم ، یکی دیگش هم مربوط به یه نفره که می خوام به آرزوش برسه ، یکی هم مربوط به خودمه که نمیتونم بگم ، شخصیه دیگه !!
وای خیلی حالم بده ، خیلی مریضم ، فکر کنم چهل درجه تب دارم و هی دارم هذیون میگم !!
نوشته شده توسط میم مثل من در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
مرضیه نبود ، انگار آب شده بود رفته بود توی زمین . پدرم مرده بود.مادرم پیر تر شده بود . خواهرم ازدواج
کرده بود. دوقلوهای دوست داشتنی اش چشمهای قشنگی داشتند. برادر کوچکم تازه ازدواج کرده بود.
تازه عروسش گوشه حیاط ایستاده بود و چادرش را تا ابروهایش پیش کشیده بود. فامیل و اهل محل
همه آمده بودند ، اما از مرضیه خبری نبود ، فکر کردم نکند مثل خیلی از زنهای رزمنده ها فکر کرده من
هرگز بر نمی گردم و زن برادرم یوسف شده . البته 14 سال بی خبری هم کم نبود . یوسف روی لبه
حوض نشسته بود و سرش پایین بود. بعد آنکه گشتی در خانه زدیم ، همه رهسپار قبرستان شدیم .
می دانستم اول سر قبر پدرم می رویم. مادرم افتاد روی قبر پدرم و زاری کنان گفت، مهمان برایت آمده
حاج ابوطالب ، جوانت برگشته. همان لحظه که مادرم رو قبر پدرم افتاد ،ناگهان نام مرضیه را روی سنگ
قبر کنار پدرم دیدم ، درست چسبیده به قبر پدرم و کنار گور خالی . اینجا قبر من بود ، درست کنار
مرضیه ، همانطور که می خواستم .
نوشته شده توسط میم مثل من در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
چند روزه که دستم میره رو کاغذ تا بلکه چیزی نوشته بشه ولی وقتی بلند میکنم میبینم فقط خط خطی کردم ! با دقت که نگاه میکنم میبینم وای چقدر حرف زدم …
آره واقعا حرف زدم … پشت همین خط هایی که تو نگاه اول اینقدر درهم و برهمه کلی حرفه – ولی فقط خودم میفهمم! –
میگن وقتی میخوای کسی رو بشناسی بشین پای حرفاش – راست میگن ؟! – ولی من فکر میکنم هر آدمی رو نمیشه اینطوری شناخت ، خیلی ها رو میتونی از رو حرف های نگفتش بشناسی ! حرف هایی که وجود دارن ولی هیچوقت به زبون نمیان ... شایدم گفته میشن ولی کسی نمیشنوه !!
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت . ( علی شریعتی )
وقتی بین نوشتن هات فاصله می افته میشه همین دیگه !! ... نهایتش میرسی به حرفهایی که نمیشه گفت ! ...
نوشته شده توسط میم مثل من در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت
عزت نفس ... چقدر این کلمه رو شنیدم ولی معنی واقعی شو تازه فهمیدم . منظورم از تازه این چند وقته نیست، جوونتر که بودم دوره نوجوانی ، اطرافیان بارها و بارها میگفتن که عزت نفس آدم مهمتره ، آدم باید یه خورده عزت نفس رو داشته باشه ، آدم نباید عزت نفسشو زیر پا بگیره و لهش کنه ... حالا که اومدمو این حرفا رو به مرحله اجرا گذاشتم ، خیلی احساس خوبی دارم ..
خدایا نمیدونم چرا هر وقت حال خودم خرابه ، همه یادشون می افته که با من درد و دل کنن . البته خوشحال میشم حداقل کاری که میتونم براشون انجام بدم اینه که یه شنونده خوب باشم ، یعنی حتی اگه کاری از دستم براشون بر نیومد یه شنونده که می تونم باشم ... با یکی از دوستان و یکی از بستگان کلی حرف زدیم ، واسه دوستم از داروهایی که از تجربیات خودم بود ، تجویز کردم . واسه فامیلمون هم فقط گوش دادم و باهاش همدردی کردم ...
چقدر زمستون رو دوست دارم ، چقدر این هوای گرفته از برف ، و نه از بارون رو دوست دارم . چه حسی بهم دست میده ... دلم می خواد آهنگ مورد علاقمو گوش بدم و روی این برفها قدم بزنم ...
بعد از یه دوره دوری از وبلاگ نویسی دوباره برگشتم ، بعد از این سفر خوب که با جماعت نسوان داشتیم ، دیگه اینجا موندن راضیم نمی کنه ... از کار و از همه چی خسته شدم ، من که کلا خسته بودم از زندگی ، حالا بدتر هم شدم . بعد از این سفر دوباره فکر رفتن به سرم زده ، بدجوووری ... به قول سپی ! ما جنبه نداشتیم ... البته خوری ! هم عقیده منو داره و می دونم تنها کسی که همراهیم میکنه خوریه ... راستی خوری هم یکی از بستگانم هست که من خیلی دوسش دارم و تقریبا از هفت روزه هفته ، 4 یا 5 روزشو میبینمش و پینجشنبه شبا هم پیشش می خوابم ! ... اینم یه سری توضیحات کلی بود راجع به خوری.
نوشته شده توسط میم مثل من در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
وقتی صدام کرد که برم اتاقش ، بی تفاوت رفتم گفتم حتما کار داره رفتم و گفت : شما از امروز در قسمت حسابداری شرکت هستید و همه چک ها و مهرها به دست شماست و شما امین هستید
، شما حسابداری واردین ؟
... : بله ، بله من پارسال چند دوره حسابداری رفته بودم .!
یه برقی تو چشام بود که فکر کنم دید . خدا رو شکر که پارسال این چند دوره کلاس رو رفتم ، اگر چه همشو یادم رفته
! ... به هر حال شغل حسابداری رو بیشتر دوست دارم ، اصلا با کارایی که مربوط به ریاضیه بیشتر حال میکنم . اون قسمت هم پولش بشتره ... البته قراره هم اینجا باشم هم اونجا ! بابا من دیگه کی هستم
فکر نمیکردم که سرم اینقدر شلوغ بشه که نتونم پست بزنم ، آخه من اول تو کاغذ وارد میکنم بعد میارمش رو نت .. راستی سیستمم رو هم عوض کردن ، یه توپشو واسم آوردن
گرچه دو روز مریض بودم و نتونستم برم سر کار ! خیلی بد شد ، خیلی واسم گرون تموم شد ... از نظر اینکه 26 آذر تا 5 دی رو هم میخوام برم مسافرت ، کنسرت شجریان و باید یه هفته مرخصی بگیرم
! ... یعنی میزارن ؟ یعنی بعدش عکس العملشون چیه
؟ باید تا 26 آذر خر بزنم تو کار !! که به چششون بیام
! ... البته پارتیم میتونه واسم مرخصی بگیره ها ...
یه همکار واسم آوردن ، اسمشو گذاشتم اشی
! یه آقای حسابداری هم هست که نمیدونم چرا هر وقت می بینمش فاز منفی بهم میده
! ازش خوشم نمیاد ، مثل یه لوله دراز بی قواره میمونه که از شانس من ! کارش هم نظارت رو کاره من و اشیه ... اسم این آقاهه رو میزارم عییزم ( از مصدر عزیزم ! ) آخه هر وقت گوشی رو برمیداره ، میگه عییزم ، عییزم
! یا بزارم ریش بزی ... آخه یه ریشی داره از زیر لبش 4 سانت در 1.5 سانت که میره زیر چونش
! صورتشم شش تیغه صاف صاف ! ... ( این یکی خیلی بد نیست ! )
خب اینا اتفاقات این یه ماه بود ! گفتم بگم شما هم بدونید ... نگین این دختر حرف نمیزند !
تا بعد
نوشته شده توسط میم مثل من در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 7:30 موضوع | لینک ثابت
دلم میخواد برم یه سفر ، یه جایی دور از شهر ، نمیدونم روستایی ، دهاتی ، چادری ! ... هر جا که باشه ... دلم لک زده واسه یه همچین جایی ... دلم تنهایی میخواد ، خدایا ... نه از این تنهایی که همه کس و کارمو بگیریا ! نه خدایا ... آخر بعضی وقتا ، اشتباهی برعکس میشه !! تا حالا خیلی چیزایی رو که خواستم بهم داده نه اینکه نداده باشه ! نه ، ولی بیشتر اوقات یه جوری داده که بهدش پشیمون شدم ! خدایا خودت جورش کن دیگه ، یه تنهایی باحال بهم بده که خیلی می چسبه الان ! مثل چایی ..
از زنده بودم و زندگی کردن خسته شدم ، دیگه حال نمیده اینجوری وقتی که آرزویی جز مرگ نداشته باشی و همه زندگیت بشه حسرت ... فقط میشه گفت شکر که چهار ستون بدن آدم سالمه ...
گذشت و فداکاری چقدر خوبه ، وقتی گذشت میکنی چه حالی میده بهت ... یه حس خوب که نمیشه همیشه حسش کرد ... باید قدر آدمایی رو که در حقت فداکاری میکنن بدونی ، چون یه همچین آدمایی خیلی کم پیدا میشن ... چقدر سبک شدم !
نوشته شده توسط میم مثل من در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
اگه اینطوری پیش بره و من از اوقات فراغت در محل کار استفاده کنم ، بجای کتاب خوندن و خیلی کارهای دیگر !میتونم کلی پست بزنم وشاید هفته ای 1 بار آپ کنم ، البته اگه برسم و آپ کنم .
از امروز یه سیستم واسم آوردن ، البته واسه وقتی که ادیسون تو شکم مامانش بوده .
.. ولی خب ! از هیچی که بهتره که ! بزار یه کم که بگذره وادارشون میکنم
که عوضش کنن .
راستی قرار بود راجع به سپیا حرف بزنم و شرح خلاصه ای از اون رو براتون بگم ...
این سپیا یه موجودی است خارق العاده ! هیجان انگیز ، پرنده ای به اسم واتو واتو !! .
.. این واتو واتو یا همون سپیا بشری است بسیار بسیار مثمر ثمر !
از شوخی گذشته من سپیا رو از بچگی
میشناسم ! و یه جورایی با هم گره خوردیم ...
وقتی که بدنیا اومد رو یادم نیست ! ولی وقتی 3 سالش بود رو خوب یادمه ... کپل و شیطون و شکمو !
( حالا فکر نکنین که اختلاف سنمون چقدره ها !! من حافظم خیلی قویه )
این سپیا عاشق گوجه فرنگیه ، از همون بچگی تا الان که واسه خودش غولیه .. ! باورتون نمیشه که صد کیلو گوجه فرنگی بزارین جلوش مثل موش همه رو میخوره ! یه بار اومده بود خونمون مامانم میوه گذاشته بود جلوش و هی میگفت بخور ، منم رفتم یه چند تا گوجه ورداشتم گذاشتم تو ظرف میوه ! و به مامانم گفتم حالا نگاه کن
... بچه که بود به گوجه میگفت نی گا!!
من الان شاید یکسال و خورده ای باشه که با سپیا خیلی رفیق و شفیق و از اینا شدم ! یعنی با همه ندار شدیم .. از نوع خفنش
، البته من اینطوری فکر میکنم ( و اون البته )
تا اونجا که از تمام آشناهای من تنها کسی که آدرس وبلاگمو داره همین بشره ! ...
این موجود عجیب و غریب
از دستش هر کاری بر میاد ( خودتو نگیر ، جدی نگفتم ها ! ) هر چی بگی ... منم هر وقت مشکلی داشته باشم هر وقتی که باشه ، شب و نصفه شب ... سریع زنگ میزنم
ازش کمک میگیرم ، مخصوصا کارهای کامپیوتری ...
یکی از چیزایی که من باهاش کیف میکنم اینکه با سپیا دوتایی خیابون گردی میکنیم ، صدای ضبط رو مثل این جوادا !! زیاد میکنیم و حس میگیرمو و .
.. برو که رفتیم .. ( البته شیشه ها کاملا بالاست )مسایل ایمنی و امنیتی هم کاملا رعایت میشه .
خلاصه اینکه خیلی بچه ی پایه ای هست ( به قول خودش سه پایه !) تو همه مسایل باهاش باشی بهت بد نمیگذره ! اهله حاله ... اهل ریسک . . ولی بسیار بسیار مغرور و خودخواه !! خودشم میدونه ... وای به حال اون روزی که رگ غیرتش بزنه بالا ، و بیفته روی لج .. البته در مورده من تا حالا اتفاق نیافتاده ( خدا رو شگر )
ولی دیدم که چند ریشتر وحشتناک میشه !
( هر چی باشه عقربه دیگه !! )
خب اینم از سپیا !! سوالی چیزی ندارین ؟؟ خب حالا که ندارین پس تا جلسه بعدی ... نه ... تا پست بعدی ..
تولدش مبارک
نوشته شده توسط میم مثل من در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت
الان مثلا نشستم پشت میز کار . وای چقدر زمان دیر میگذره تازه ساعت 3 بعد از ظهره ! کو تا بشه 4 و من جیم بشم ! تازه باید 5/4 ، 5 برم من زودتر میرم .. حالا بماند که صبحها باید 9 اونجا باشم ولی من 5/9 میرسم !
خب دیگه ، وقتی با پارتی وارد جایی بشی و واسه اون پارتیت هم تره خرد کنن آدمای پررویی مثل من از این فرصت استفاده میکنن دیگه ! ... الکی خودمو انداختم تو دردسر راحت تو خونه نشسته بودم . صبحها تا 11 – 12 میخوابیدم . حالا شبا باید زود بخوابم صبحا هم زود پاشم
!...
وای چقدر غر غر کردم خودم از دست خودم خسته شدم. فقط تنها چیزیش که خوبه پولشه
! ولی چند تا مشکل دارم یکی اینکه دیگه وقت آزادم مال خودم نیست ، دیگه نمیتونم هر چی خواستم بخوابم یکی دیگه اینکه وقتی سپیا میاد خونمون دیگه نمیتونیم بریم اینورو اونور ، بریم نت ، تا صبح بیدار بمونیم ، غیبت کنیم ، وراجی کنیم ، فیلم ببینیم ! وای که چقدر امروز زنگ زدم بهش ! یادم باشه یه روز تو یه پست قشنگ سپیا رو معرفی کنم !
آخ جون آقا جیم واسم چایی آورد . وای که چقدر چایی بعد ناهار میچسبه
! ... تازه ساعت شده 5/3 ! خدار رو شکر کسی منو نمیبینه که این پشت دارم چه غلطی میکنم
. ولی تجربه خوبیه ، همین این کارم و هم کاری که 3 سال پیش داشتم ، اونم خوب بود ... کارش محیطش خلاصه همه چیش ... اینجا هم خوبه فقط خیلی از این مدیر عامله خوشم نمیاد
! خیلی خودشو میگیره فکر میکنه دیگه حالا مدیر عامل چه شرکت مهمیه
! صبر کن اگه بخواد پا رو دمم بزاره حالشو میگیرم ! هر چند دیگه واسه این حرفا پیر شدم ! حوصلشم ندارم ..
خب تا من چاییمو بخورمو و وسایلمو جمع و جور کنم ساعت میشه 4 . الان مدیر عامله رفت ! موقعیت جوره واسه جیم شدن من
!
الکی الکی وقت گذشت ، الکی الکی یه پست هم نوشتم ! تا کی ببینم وقت میکنم پستش کنم .
خودمونیما! عجب پست الکی و آبکی شد . وای که چقدر از کلمه الکی استفاده کردم ! دیدین ؟ مثل این سریال های آبکی که توش شلنگ میبندن که کش بیاد
؟!
خب میخوام 2 تا نتیجه اخلاقی ، فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، ورزشی ! از این پستم بگیرم ... اولی اینکه سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندن ! آقا جون ، نونت نبود آبت نبود ، کار کردنت چی بود ؟!!
دومی رو هم شما بگیرین به منم بگین .. خب
؟
نوشته شده توسط میم مثل من در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودیم با بزرگا یه جاهایی میرفتیم واسه تفریح و ... که تو عالم بچگی فکر میکردیم دیگه آخر دنیاست ،
برامون عجیب بود ولی وقتی یه جاهایی رو با اجبار میرفتی مخصوصا با کسایی که دوستشون نداشتی اونوقت دیگه اون جا واست میشد آینه دق .![]()
پنجشنبه جمعه ها وقتی میگفتن میخواین با فلانی بریم اونجا ، غم عالم منو میگرفت که بازم اونجا ، بازم با اونا !! آخه فک و فامیل ما همیشه یه جایی رو پاتوق میکردن اونقدر اونجا میرفتن که دیگه آدم از همه چیش زده میشد ... ![]()
یادمه وقتی که رفتم سر کار همون روزای اول که در تب و تاب جای جدید بودم از خیابون های مختلف میرفتم که یه مسیر تازه رو واسه خونه رفتن پیدا کنم ، تازه متوجه شدم که چقدر اینجا ها برام آشناست
و یادم افتاد که این مسیرا یکی از اون جاهایی بوده که همیشه ازش متنفر بودم ! ولی ایندفعه فرق میکرد ، ایندفعه نه با اجبار میرفتم نه با کسایی که دوسشون نداشتم ، اینبار اون مسیرا واسم یه عطر و بوی دیگه داشت بخاطر اینکه ...![]()
اصلا فکر نمیکردم که یه روزی مجبور شم چند سال شب و روز از اونجا عبور کنم ، ولی الان همون جا یه بخشی از بهترین خاطرات زندگیم رو داره .![]()
از یه جای دیگه هم خیلی بدم می اومد . از بهشت زهرا . همیشه باید صبح های زود از خواب پا میشدم . خیلی اذیتم میکرد . مخصوصا از لحاظ روحی ، از مرگ میترسیدم ! فکر میکردم بزرگ که شم هیچوقت نمیرم بهشت زهرا !! ... ![]()
اما حالا .... جوری شده که دیگه می تونم خودم اون مسیر بهشت زهرا رو تنها برم . فکر اینکه الان دارم خودم میرم و یه روزی منو با آمبولانس میارن برام ترسناک نیست . تو قبر خالی که میخوابم احساس سبکی میکنم ! خیلی راحت باهاش کنار اومدم
الان فقط مرگه برام معنا داره...تنها جایی که میتونه آرومم کنه ..امام زاده صالح..با بهشت زهراست...![]()
وقتی میرسم پیش عزیزام مخصوصا قطعه شهدا و سر قبر شهید پلارک خیلی آروم میشم ...
![]()
دلم میخواد قدر لحظه هایی که به چیزی حس خوبی دارم رو بدونم و ازشون نهایت استفاده رو ببرم . شاید یه روزی اون حس و حال تغییر کنه یا اون لحظه ها رو از دست بدم ...![]()
نوشته شده توسط میم مثل من در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

غروب بود و بغض راه گلو را بسته بود......
خاطره روز های شاد با آخرین تصاویر دیدار در هم آمیخته بود....
غم سنگین دلتنگی مشت بر سینه می کوفت....
آهی میان چشم و دل زوزه می کشید......
غوغای در درون بود که مجال از سکوت گرفته بود.....
هیچکس به هیچکس نبود تا تسلی باشد برای غم زنگاری که هیچکس به آن تسلی دیدار نمیداد..
فهرست اصلی
دوستان
1-نقد نامه
2-پنجره ای رو به خانه پدری
3-ای همه ی وجود من
4-دوربین وعکاسش
5-همدم غروب
6-پاک ترین عشق برای تو
7-دست نوشته هاي عمو حميد
8-کاغذ های کاهی
9-ستاره درخشان
10-ويتامين M
11-آنگاه که دست به قلم می برم
12-هزارو یک شب
13-يه جو معرفت
14-روان نویس
15-کفشدوزک
16-سیاه ، سپید ، خاکستری
17-لکنت سطرهای من
18-من و خودم
19-کمی با من مدارا کن...
20-مداد رنگی زندگی
21-غریبه ای آشنا
22-بی سرزمین تر از باد
23-غزل تنهایی من
24-کافه نادری
25-کوچانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY